معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - خواندنى ها

خواندنى ها


خواندنى ها نفرين مادر و مكافات عمل جارالله زمخشرى از انديشمندان بزرگ مسلمان, در حادثه اى يك پاى خود را از دست داد, اما هيچ خم به ابرو نياورد و ناراحت نشد. عده اى از شاگردان دليل اين رويه را پرسيدند. جارالله گفت: اين مكافات عمل است و چيزى كه عوض دارد گله ندارد. گفتند: شرح بيشترى بده. گفت: به ياد دارم كه در دوران كودكى گنجشكى را دست آموز خود كرده بودم. يك روز نخى به پاى گنجشك بستم و او را پر دادم. گنجشك چون نتوانست بپرد, خود را به شكاف ديوارى رسانيد و پناه گرفت. با خنده آن قدر نخ را كشيدم كه پاى گنجشك از بُن كنده شد! به ناگاه مادرم متوجه ماجرا شد و در حالى كه دست هايش را از فرط ناراحتى به سر مى كوبيد, مرا نفرين كرد و گفت: چنان كه پاى اين زبان بسته را بى دليل قطع كردى, خدا پاى تو را قطع كند! گويا هيچ عمل سويى بى مكافات نيست, حتى آن چه كه در كودكى رخ داده باشد, مگر آن كه خاطى توبه كند و كفاره دهد كه من چنين نكردم. احمد يوسفى, شماره اشتراك ١٣٩٧, از بروجرد به نقل از: روزنامه جام جم, ٦دى ماه ١٣٨٠ مشورت با مرد زرتشتى نوح بن مريم, قاضى مرو وقتى خواست دخترش را شوهر دهد, با يكى از همسايگان كه زرتشتى بود, مشورت كرد. او گفت: تعجب انگيز است, مردم پيرو رأى تو هستند و تو از من نظر مى خواهى! قاضى با اصرار گفت: بايد نظرت را بگويى. مرد زرتشتى گفت: اگر نظر شخص اول كشور ايران را, كه كسرى باشد, بخواهى, در مقام ازدواج دختر به مال و ثروت مى نگرد, و نظر شخص اول كشور روم كه قيصر باشد, در اين مقام به زيبايى و جمال او مى نگرد, و اگر نظر شخص اول اسلام يعنى حضرت محمد(ص) را بخواهى, توجه به دين و ايمان داماد را مى نگرد. حال تو در خود نگاه كن و ببين از كدام پيروى مى كنى و به روش او عمل كن. فرهاد فرهادى, شماره اشتراك ٦٠٣٢ نقل از: كشكول ممتاز هيئت وزيران در اوج سادگى و خضوع جلسه هيئت دولت بود و بالاترين مقامات كشور, نخست وزير و همه وزرا بودند. جلسه از ساعت ٦ شروع شد و حدود ساعت ٨ بود كه از طبقه زير نخست وزيرى دو تا قابلمه آوردند بالا. يكى برنج بود, يكى خورشت قورمه سبزى و گذاشتند در اتاقى كه جلسه هيئت دولت بود, به همين سادگى و رفتند. از همه وزرا و خود آقاى رجايى هركس بلند مى شد و يك بشقاب برمى داشت و براى خودش غذا مى كشيد و مى آورد و سر جايش مى نشست و ضمن اين كه داشتند كارهايشان را مى كردند غذا هم مى خوردند. بعد از غذا هم هركس بشقابش را سر جاى اولش مى گذاشت, يك چاى هم براى خودش مى ريخت و سر جايش قرار مى گرفت. اگر آدم نمى شناخت, نمى فهميد چه كسى رئيس جمهور و چه كسى نخست وزير و چه كسى منشى جلسه است. يك حالت برادرى خاصى برقرار بود. هيچ چيز از طرف آقاى رجايى اعمال نمى شد. بيشتر حتى مى توان گفت كه او شنونده بود تا گوينده. به حالت بسيار صميمانه اى اين جلسه هيئت دولت را اداره مى كرد و آن قدر بى تكلف كه هر وزيرى به راحتى آن چه را مى خواست, مى گفت و آقاى رجايى با صبر و حوصله جواب مى دادند. مسلم حاتمى, شماره اشتراك ١٩٢٥, از ايذه نقل از: روزنامه جمهورى اسلامى, شماره ٥٢٧٨, ص٣ پوشش و چشمان آلوده حضرت على(ع) فرمودند: روزى با رسول خدا(ص) در قبرستان بقيع نشسته بودم, آن روز هوا سخت ابرى و بارانى بود. در همين حال زنى كه بر درازگوشى سوار بود, از برابر ديدگان ما عبور كرد. ناگهان دست آن حيوان در گودى فرو رفت و غلتيد و در نتيجه آن زن سقوط كرد و نقش بر زمين شد. پيامبر(ص) از ديدن اين صحنه روى گرداند. بعضى به آن حضرت گفتند: اى فرستاده خدا! آن زن پوشيده است و بر تن جامه اى دارد كه تمام بدن او را پوشانده است. حضرت در حق او دعا كرد و گفت: پروردگارا! زنانى كه خود را پوشيده نگه مى دارند, مشمول رحمت و غفران خود بگردان. آن گاه فرمود: اى مردم! براى پوشش از جامه هايى استفاده كنيد كه اندامتان را كاملاً پوشيده نگه دارد (شلوار) و همسرانتان را به هنگام خروج از منزل با پوشيدن آن از چشمان آلوده و حريص در حفظ و امان نگه داريد. اكرم فتحى الهى, شماره اشتراك ٢١٢٨ نقل از: مستدرك الوسائل, ج٣, ص٢٤٤ مرد شامى و امام حسين(ع) شخصى از اهل شام, به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد. چشمش افتاد به مردى كه در كنارى نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسيد: اين مرد كيست؟ گفته شد: حسين بن على بن ابيطالب است ـ در آن زمان شام مركز خلافت يزيد بود و در اثر تبليغات منفى يزيد مردم شام با آل على دشمنى داشتند ـ رسوخ اين تبليغات مسموم در روح آن مرد موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربةالى الله آن چه مى تواند سب و دشنام نثار حسين بن على بنمايد. همين كه هرچه خواست گفت و عقده دل خود را گشود, امام حسين بدون آن كه خشم بگيرد و اظهار ناراحتى كند, نگاهى پر از مهر و عطوفت به او كرد و پس از آن كه چند آيه از قرآن ـ مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض ـ قرائت كرد به او فرمود: ما براى هر نوع خدمت و كمك به تو آماده ايم. آن گاه از او پرسيد: آيا از اهل شامى؟ جواب داد: آرى. فرمود: من با اين خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى دانم. پس از آن فرمود: تو در شهر ما غريبى, اگر احتياجى دارى حاضريم به تو كمك دهيم, حاضريم در خانه خود از تو پذيرايى كنيم, حاضريم تو را بپوشانيم, حاضريم به تو پول بدهيم. مرد شامى كه منتظر بود با عكس العمل شديدى از سوى امام حسين(ع) مواجه شود, با ديدن اين گذشت و اغماضِ حضرت(ع), چنان منقلب شد كه گفت: آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته مى شد و من به زمين فرو مى رفتم و اين چنين شناخته و نسنجيده گستاخى نمى كردم تا آن ساعت براى من در همه روى زمين كسى از حسين و پدرش مبغوض تر نبود و از آن ساعت برعكس, كسى نزد من از او و پدرش محبوب تر نيست. فرشته فاتحى, شماره اشتراك ٦٨٠٥ نقل از: داستان راستان, ج١, ص٣٠ در آغوش موج هاى شفاف در كنار شط اسير شدم. يك افسر عراقى كه با لباس فرم پلنگى بهتر شناخته مى شد, همراه با چند سرباز, شروع به تفتيش كردند. به من كه رسيدند, همان افسر با اشاره به سربازانش به آن ها گفت: چه قدر هيكل كوچكى دارد!؟ رو كرد به من و گفت: حارس او جُندى؟ سرم را پايين انداختم و آهسته گفتم: بسيج, جيش شَعبى. هنوز كلمه آخر از دهانم بيرون نيامده بود كه يك سيلى محكم تارهاى سياه را روى پرده چشم هايم انداخت و بعد شنيدم كه مى گفت: دجال! دست كرد در جيبم و عكس حضرت امام را كه در داخل جيب پيراهنم بود, بيرون آورد. با ديدن عكس فرياد زد: خمينى! خمينى! عكس را انداخت زمين و مى خواست آن را لگد كند كه ناگهان نسيمى وزيد و عكس را انداخت داخل شط. ديدن موج هاى شفاف كه اينك در آغوش خود, عكس شفاف ترين انسان را داشتند, آن قدر شيرين بود كه تلخى و اَخْم و تَخْم آن افسر برايم هيچ مى نمود. على باقرى, از مسجد سليمان نقل از: محمدحسن مقيسه, آزادگان بگوييد, ص٣٦ تواضع آورده اند كه شيخ مقدس اردبيلى در يكى از سفرها با عده اى همراه بود, يكى از همراهان كه شيخ را نمى شناخت, به او گفت: جامه مرا ببر و بشوى و چرك آن ها را بگير. شيخ قبول كرد و جامه هاى آن مرد را برد و شست و آورد تا به او بدهد. در اين هنگام آن مرد شيخ را شناخت و خجالت كشيد, مردم نيز او را توبيخ كردند. مقدس اردبيلى فرمود: چرا او را ملامت مى كنيد؟ چيزى نشده است, حقوق برادران مؤمن بر يك ديگر بيش از اين ها است. اين رفتار شيخ, تأسى از سيره امام رضا(ع) است. آورده اند: آن چناب روزى به حمام رفته بودند. مردى از ايشان تقاضا كرد پشتش را كيسه بكشد. على بن موسى الرضا(ع) كيسه را گرفت و شروع به ماليدن نمود. در اين بين مردم وارد شدند و كم كم از احترامى كه به حضرت مى كردند آن مرد نيز امام را شناخت و شروع به عذرخواهى و پوزش كرد. امام(ع) از او دلجويى نمود و ضمن نوازش او كيسه كشيدند تا تمام شد. تواضـع ز گردن فرازان نكوست گدا گر تواضع كند خوى اوست عصمت اعرابى, شماره اشتراك ٢٨٨١, از تودشك پند تاريخ, ج٣, ص٧ـ٩ عبرت ز ديوارى جدا شد خشت خامى به سختى خورد بر پاى غلامى كه نازك استخوان پايش بشكست عرق بر چهره اش از ضعف بنشست به دست خود عرق از چهره مى سفت ملامت خويش را مى كرد و مى گفت چو در روز گذشته در گذرگاه كه پير ناتوانى بودت همراه ييكى ريگى نهادى پشت انگشت زدى آهسته اش آن ريگ بر پشت ز توهينت نشد آن پير آگاه ولكن ذره بين عالم الله تماشا كرد و ديد آن كار زشتت به پاى تو بزد امروز خشتت كه تا عبرت بگيرد هركه بيند به چشم كوچكى كس را نبيند على عندليب, شماره اشتراك ٥٧٠٢ نقل از: منهاج السرور, ج٥, ص٥١ جان نثار بيا به بزم محبت كنار هم باشيم شريك شادى و غم در جوارِ هم باشيم ز گير و دار حوادث, زمانه ايمن نيست بيا به وقت بلا بى قرار هم باشيم اگر كه بادِ خزان قصد غارتِ گل كرد بيا به باد بهاران هَزارِ هم باشيم بيا به يارى مستضعفين كمر بنديم به دل نوازى آنان بهارِ هم باشيم بيا به خانه همسايگان سرى بزنيم بسان سايه هم رهسپارِ هم باشيم بيا به وقت خطر در برابر دشمن رفيقِ سنگر هم جان نثارِ هم باشيم محمود سالارى, شماره اشتراك ٥٩٦٦, از تويسركان شاعر: ژوليده نيشابورى بالاتر از جان تميز مؤمن از كافر, نماز است ستون دين پيغمبر نماز است فروغ ديدگان اوليا را در اين دنياى دون پرور نماز است انيس خلوت زهراى اطهر رحيقِ ساقى كوثر نماز است حسن حُسن خود از آيينه داراست كه او را غايت باور نماز است حسين بن على را ظهر عاشورا به مقتل ذكر جان پرور نماز است به زير تير باران بست قامت كه از جان نيز بالاتر نماز است كنار كعبه و در خلوت شب دل سجاد را دلبر نماز است بنازم عشق زين العابدين را سراپا سجده سرتاسر نماز است ز هر قولى و هر حالى فزون تر اثر از باقر و جعفر نماز است به گردن كُنده و در پاى زنجير انيسِ موسيِ جعفر نماز است بياموز از رضا آيين تعليم كه فانى در خدا و در نماز است تقى را و نقى را عسكرى را به جان مضمر به لب از بر نماز است ظهور مهدى و احياى دين را مهار و مركز و محور نماز است همه پيغمبران پشت سر او نخستين سرّ آن سرور نماز است (يصلّى خلفه عيسى) نه بازى است در آن هنگامه چون محشر نماز است اگر معراج خواهى تا به قوسين در آن معراج, بال و پر نماز است شريعت ظاهرى دارد چو پيكر كه روح ناب آن پيكر نماز است ترانه ساز ز آن رو جعفرى شد كه روحِ سبزِ شعر تو نماز است زهرا محمدى, شماره اشتراك ٦٣١٧ (نام شاعر را ذكر نكرده اند)